اینکه غم یقه آدمو بگیره و ول نکنه، سخت تر اونیه که بشه راجع بهش حرف زد. سخت تر از اونیه که بشه راجع بهش درد و دل کرد. خاطرات گذشته چرا هیچوقت آدمو رها نمیکنه ؟ چرا غم بهترین یاره ؟ چرا غم همیشه با آدمه؟ حتی توی خوشی ها، یه دفعه همه چیز میاد تو ذهنت، دیگه نه نای حرف زدن میمونه و نه قدرتی حتی برای گریه کردن. همه چی تموم شده ولی چرا این غم تمومی نداره ؟ داری یه کاری میکنی ولی انگار آدمو برق بگیره یا یه فیلم خیلی سریع از جلوی چشات رد میشه، همه چی بر میگرده، چرا آدم اینجوریه؟ چرا نمیشه کنترلش کرد ؟ هروقت بخواد میاد و همه چیز رو به هم میریزه! انگار دل آدم له میشه زیر کوه غم، دیگه قلب از تپیدن خسته میشه و سینه از نفس کشیدن، انگار یادت میره باید نفس بکشی. قلبت میخواد از تو سینه بیاد بیرون، آدم به مرگش راضی تره. شاید این تاوانیه که باید برای دوست داشتن داد یا شاید هم تاوان یک اشتباه. اشتباهی به نام دوست داشتن. و باید تا آخر زندگی تاوان داد. تاوانش اینه که غم رو برای همیشه تو دلت مهمون کنی و با درد همنشین بشی. غم ودرد بشن آشنای صمیمیت و همیشه باهاشون همنشین باشی. اشک تنها نوازش کننده گونه هات میشه و بغض تنها نوایی میشه که از گلوت بیرون میاد و رنگ سرخ چشهما جای سفیدی چشمو میگیره. برای همیشه. مثل داغ برای همیشه میمونه، داغ قلب،داغ چشمهاو ... . سر به آسمون میکنی گریت میگیره، جلوتو میبینی چشات قرمز میشه و سرتو که پایین میندازی همه وجودت به پایین کشیده میشه. دیگه نمیتونی بلند شی. و این روزها ادامه دارد به امید فراموشی. یا شاید هم جنون که همه چی از یاد بره، ولی نمیره، هرروز این درد بیشتر میشه، غم هم نشینیشو با تو بیشتر میکنه. دردت اونقدر زیاد میشه که دیگه نسبت به درد بی تفاوت میشی، اونوقته که دیگه خودتو فراموش میکنی، حتی خودت هم دیگه به خودت فکر نمیکنی و برای همیشه از یاد خودت میری. اونوقت دیگه خودت شدی غم، خودت شدی درد. اونوقته که دیگه چشات چیزیو نمیبینه، قلبت نمیتپه، ذهنت به چیزی فکر نمیکنه،گلوت میشه یه سوت تو دستای بچه ای بازیگوش و تو دیگه نیستی. چه جسمت زنده باشه یا نباشه. و اونوقته که دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه، دیگه نمیشه شرحش داد و فقط باید از روی فریاد سکوت کرد .








