میان روزمرگی ها گاهی اتفاقاتی می افتد که روحت را گیر می اندازند , فکرت را جذب می کنند. شبیه سنگهایی هستند که اگر به پایت بسته شده باشند، باید تا ته اقیانوس، چشمت به روشنی سطح آب التماس کند. یا مثل میخهای روی دیوار می مانند که به گوشه
لباست گیر می کنند. حالا اگر حواست نباشد و تند بدوی که حوصله ی سر و کله زدن نداشته باشی، پاره می شود لباست. اما اگر صبر کنی و مهندسی اش کنی، گیرش رفع می شود احتمالا.
حقیقتا گاهی بندهای روحت گره می شود به میخ اتفاقها. خواسته و ناخواسته اش بماند. اما صبر، برای حلاجی و رفع کردن این مشکلات مهم است. یعنی باید فکر کنی و ایده بدهی. باید بحث کنی و مشورت بگیری. راه حل بشنوی و راه حل بدهی. از ساده ترینش بگیر تا وحشتناک ترینش! وقتی برای مشکلات ساده می ایستی و فکرت را بکار می گیری، آماده می شوی برای غول ترین مشکلات. مثل حل سوال می ماند که اگر ساده ها را خوب حل کنی و بفهمی، آنوقت می توانی با سوال های سه ستاره اش دست و پنجه نرم کنی!
وگرنه گیج می زنی. حتی در اولین سوالی که ظاهرش سخت است...
می خواهم بگویم که ذهنت باید قدرت آنالیز کردن را داشته باشد
بخصوص برای لحظات دشوار. این کله ای که هر جفنگی واردش می شود طبقه بندی نیاز دارد. سیستم می خواهد. قانون و تبصره لازم دارد. اگر نه اولین مشکل، به سادگی هر چه تمام تر از پا در می آوردت. باور کن که مسخره تر از هر چه که تصور می کنی نابود می شوی! بی جهت تصمیم می گیری و هر چه به ذهنت می رسد را عملی می کنی.
شاید اولش سخت باشد که فکرت را جمع و جور کنی، اما می شود. تمرین می خواهد.
گمانم با این طور فکر کردن و فهمیدن شرایط، بهترین تصمیم گیری در زمان کم حاصل می شود.
آنوقت مشکلات شاید آنقدرها هم مشکل نباشد...
این طور می شود که کمی آرام تر زندگی می کنی. با هرچیز ساده بهم نمی ریزی.
پخته می شوی. بزرگ می شوی.
همین
که روحت به چالش کشیده شده است و با خودت کرده ای، یعنی یک پله بالا آمده ای، حداقل.








