هیچکس نیست
سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388 ساعت 7:12 PM
از گفتن بیم دارم هوای خنک را برای خودم ممنوع کردهام گمان می کنم صدایی نیست
پنجرهای نیست و تصویری بارانی که در آن بتوان چشمهای خیس ... را پنهان کرد
و صدای باران را به او بازگرداند حتی در آینه هم انگار کسی نیست!
حالا دیگر از صدای گوجههای خرد شدهی درون سالاد بدم می آید
از پشت نقشهی جغرافیا صدای شهوت نشخوار به گوش می رسد
باور کن در خیابان هیچکس نیست و بزغالهها و گرگها
تمام زمین را فراگرفتهاند حالا من لبخندم را جفت می کنم
تنهائیم را روی بالشی بی ریا پهن می کنم و در شب خود
با تقلای بسیار به تاریکی فرو می روم
شب...
به خیر
پنجرهای نیست و تصویری بارانی که در آن بتوان چشمهای خیس ... را پنهان کرد
و صدای باران را به او بازگرداند حتی در آینه هم انگار کسی نیست!
حالا دیگر از صدای گوجههای خرد شدهی درون سالاد بدم می آید
و از برق لبخند سس مایونز متنفرم و نالههایی که از لیوان شیر می شنوم
دیوانهام می کند کتابهایم را پخش کردهام در اتاق تا با هم، هم صدا نشوند
می خواهم کفشهایم را بی محل کنم تا به ارادهی خود از من دور شونداز پشت نقشهی جغرافیا صدای شهوت نشخوار به گوش می رسد
باور کن در خیابان هیچکس نیست و بزغالهها و گرگها
تمام زمین را فراگرفتهاند حالا من لبخندم را جفت می کنم
تنهائیم را روی بالشی بی ریا پهن می کنم و در شب خود
با تقلای بسیار به تاریکی فرو می روم
شب...
به خیر







